تبلیغات
وبلاگ گرم و نرم من - شازده کوچولو2

وبلاگ گرم و نرم من 

 

ما می خندییییییییییییم

 
 
شازده کوچولو2
 
مرتبط با :

بخش چهارم شازده كوچولو
نمى‌خواست جز در اوج درخشندگى زیبائیش رو نشان بدهد!…
هوه، بله عشوه‌گرى تمام عیار بود! آرایشِ پر راز و رمزش روزها و روزها طول کشید تا آن که سرانجام یک روز صبح درست با بر آمدن آفتاب نقاب از چهره برداشت و با این که با آن همه دقت و ظرافت روى آرایش و پیرایش خودش کار کرده بود خمیازه‌کشان گفت:
– اوه، تازه همین حالا از خواب پا شده‌ام… عذر مى‌خواهم که موهام این جور آشفته‌است…
شهریار کوچولو نتوانست جلو خودش را بگیرد و از ستایش او خوددارى کند:
– واى چه‌قدر زیبائید!
گل به نرمى گفت:
– چرا که نه؟ من و آفتاب تو یک لحظه به دنیا آمدیم…
شهریار کوچولو شستش خبردار شد که طرف آن‌قدرها هم اهل شکسته‌نفسى نیست اما راستى که چه‌قدر هیجان انگیز بود!
– به نظرم وقت خوردن ناشتایى است. بى زحمت برایم فکرى بکنید.
و شهریار کوچولوى مشوش و در هم یک آبپاش آب خنک آورده به گل داده‌بود.
با این حساب، هنوزهیچى نشده با آن خودپسندیش که بفهمى‌نفهمى از ضعفش آب مى‌خورد دل او را شکسته بود. مثلا یک روز که داشت راجع به چهارتا خارش حرف مى‌زد یک‌هو در آمده بود که:
– نکند ببرها با آن چنگال‌هاى تیزشان بیایند سراغم!
شهریار کوچولو ازش ایراد گرفته‌بود که:
– تو اخترک من ببر به هم نمى‌رسد. تازه ببرها که علف‌خوار نیستند.
گل به گلایه جواب داده بود:
– من که علف نیستم.
و شهریار کوچولو گفته بود:
– عذر مى‌خواهم…
– من از ببرها هیچ ترسى ندارم اما از جریان هوا وحشت مى‌کنم. تو دستگاه‌تان تجیر به هم نمى‌رسد؟
شهریار کوچولو تو دلش گفت: “وحشت از جریان هوا… این که واسه یک گیاه تعریفى ندارد… چه مرموز است این گل!”
– شب مرا بگذارید زیر یک سرپوش. این جا هواش خیلى سرد است. چه جاى بدى افتادم! جایى که پیش از این بودم…
اما حرفش را خورده بود. آخر، آمدنا هنوز به شکل دانه بود. امکان نداشت توانسته‌باشد دنیاهاى دیگرى را بشناسد. شرم‌سار از این که گذاشته بود سر به هم بافتن دروغى به این آشکارى مچش گیربیفتد دو سه بار سرفه کرده بود تا اهمالِ شهریار کوچولو را به‌اش یادآور شود:
– تجیر کو پس؟
– داشتم مى‌رفتم اما شما داشتید صحبت مى‌کردید!
و با وجود این زورکى بنا کرده‌بود به سرفه کردن تا او احساس پشیمانى کند.
به این ترتیب شهریار کوچولو با همه‌ى حسن نىّتى که از عشقش آب مى‌خورد همان اول کار به او بد گمان شده‌بود. حرف‌هاى بى سر و تهش را جدى گرفته‌بود و سخت احساس شوربختى مى‌کرد.
یک روز دردِدل کنان به من گفت: -حقش بود به حرف‌هاش گوش نمى‌دادم. هیچ وقت نباید به حرف گل‌ها گوش داد. گل را فقط باید بوئید و تماشا کرد. گلِ من تمامِ اخترکم را معطر مى‌کرد گیرم من بلد نبودم چه‌جورى از آن لذت ببرم. قضیه‌ى چنگال‌هاى ببر که آن جور دَمَغم کرده‌بود مى‌بایست دلم را نرم کرده باشد…”
یک روز دیگر هم به من گفت: “آن روزها نتوانستم چیزى بفهمم. من بایست روى کرد و کارِ او در باره‌اش قضاوت مى‌کردم نه روى گفتارش… عطرآگینم مى‌کرد. دلم را روشن مى‌کرد. نمى‌بایست ازش بگریزم. مى‌بایست به مهر و محبتى که پشتِ آن کلک‌هاى معصومانه‌اش پنهان بود پى مى‌بردم. گل‌ها پُرَند از این جور تضادها. اما خب دیگر، من خام‌تر از آن بودم که راهِ دوست داشتنش را بدانم!”.

گمان کنم شهریار کوچولو براى فرارش از مهاجرت پرنده‌هاى وحشى استفاده کرد.

صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌هاى فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیرى کرد: دو تا آتش‌فشان فعال داشت که براى گرم کردن ناشتایى خیلى خوب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش “آدم کف دستش را که بو نکرده!” این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا مى‌سوزد و یک‌هو گُر نمى‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخارى یک‌هو اَلُو مى‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیرى کنیم و براى همین است که گاهى آن جور اسباب زحمت‌مان مى‌شوند.
شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌هاى بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر مى‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهاى معمولىِ هر روزه کُلّى لذت برد موقعى که آخرین آب را پاى گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزى نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
– من سبک مغز بودم. ازت عذر مى‌خواهم. سعى کن خوشبخت باشى.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌هاى همیشگى برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمى‌آورد.
گل به‌اش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بى‌عقل بودى… سعى کن خوشبخت بشوى… این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمى‌خورد.
– آخر، باد…
– آن قدرهاهم سَرمائو نیستم… هواى خنک شب براى سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
– آخر حیوانات…
– اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌اى ندارم. شب‌پره باید خیلى قشنگ باشد. جز آن کى به دیدنم مى‌آید؟ تو که مى‌روى به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمى‌گزد: “من هم براى خودم چنگ و پنجه‌اى دارم”.
و با سادگى تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
– دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ مى‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌اى بروى برو!
و این را گفت، چون که نمى‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلى بود تا این حد خودپسند…

خودش را در منطقه‌ى اخترک‌هاى ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که هم براى سرگرمى و هم براى چیزیادگرفتن بنا کرد یکى‌یکى‌شان را سیاحت کردن.
اخترکِ اول مسکن پادشاهى بود که با شنلى از مخمل ارغوانى قاقم بر اورنگى بسیار ساده و در عین حال پرشکوه نشسته بود و همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد داد زد:
– خب، این هم رعیت!
شهریار کوچولو از خودش پرسید: -او که تا حالا هیچ وقت مرا ندیده چه جورى مى‌تواند بشناسدم؟
دیگر اینش را نخوانده‌بود که دنیابراى پادشاهان به نحو عجیبى ساده شده و تمام مردم فقط یک مشت رعیت به حساب مى‌آیند.

پادشاه که مى‌دید بالاخره شاهِ کسى شده و از این بابت کبکش خروس مى‌خواند گفت: -بیا جلو بهتر ببینیمت. شهریار کوچولو با چشم پىِ جایى گشت که بنشیند اما شنلِ قاقمِ حضرتِ پادشاهى تمام اخترک را دربرگرفته‌بود. ناچار همان طور سر پا ماند و چون سخت خسته بود به دهن‌دره افتاد.
شاه به‌اش گفت: -خمیازه کشیدن در حضرتِ سلطان از نزاکت به دور است. این کار را برایت قدغن مى‌کنم. شهریار کوچولو که سخت خجل شده‌بود در آمد که:
– نمى‌توانم جلوِ خودم را بگیرم. راه درازى طى‌کرده‌ام و هیچ هم نخوابیده‌ام…
پادشاه گفت: -خب خب، پس بِت امر مى‌کنم خمیازه بکشى. سال‌هاست خمیازه‌کشیدن کسى را ندیده‌ام برایم تازگى دارد. یاالله باز هم خمیازه بکش. این یک امر است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر این جورى من دست و پایم را گم مى‌کنم… دیگر نمى‌توانم.
شاه گفت: -هوم! هوم! خب، پس من به‌ات امر مى‌کنم که گاهى خمیازه بکشى گاهى نه.
تند و نامفهوم حرف مى‌زد و انگار خلقش حسابى تنگ بود.
پادشاه فقط دربند این بود که مطیع فرمانش باشند. در مورد نافرمانى‌ها هم هیچ نرمشى از خودش نشان نمى‌داد. یک پادشاهِ تمام عیار بود گیرم چون زیادى خوب بود اوامرى که صادر مى‌کرد اوامرى بود منطقى. مثلا خیلى راحت در آمد که: “اگر من به یکى از سردارانم امر کنم تبدیل به یکى از این مرغ‌هاى دریایى بشود و یارو اطاعت نکند تقسیر او نیست که، تقصیر خودم است”.
شهریار کوچولو در نهایت ادب پرسید: -اجازه مى‌فرمایید بنشینم؟


بخش پنجم شازده كوچولو
پادشاه که در نهایتِ شکوه و جلال چینى از شنل قاقمش را جمع مى‌کرد گفت: – به‌ات امر مى‌کنیم بنشینى.
منتها شهریار کوچولو مانده‌بود حیران: آخر آن اخترک کوچک‌تر از آن بود که تصورش را بشود کرد. واقعا این پادشاه به چى سلطنت مى‌کرد؟ گفت: -قربان عفو مى‌فرمایید که ازتان سوال مى‌کنم…
پادشاه با عجله گفت: -به‌ات امر مى‌کنیم از ما سوال کنى.
– شما قربان به چى سلطنت مى‌فرمایید؟
پادشاه خیلى ساده گفت: -به همه چى.
– به همه‌چى؟
پادشاه با حرکتى قاطع به اخترک خودش و اخترک‌هاى دیگر و باقى ستاره‌ها اشاره کرد.
شهریار کوچولو پرسید: -یعنى به همه‌ى این ها؟
شاه جواب داد: -به همه‌ى این ها.
آخر او فقط یک پادشاه معمولى نبود که، یک پادشاهِ جهانى بود.
– آن وقت ستاره‌ها هم سربه‌فرمان‌تانند؟
پادشاه گفت: -البته که هستند. همه‌شان بى‌درنگ هر فرمانى را اطاعت مى‌کنند. ما نافرمانى را مطلقا تحمل نمى‌کنیم.
یک چنین قدرتى شهریار کوچولو را به شدت متعجب کرد. اگر خودش چنین قدرتى مى‌داشت بى این که حتا صندلیش را یک ذره تکان بدهد روزى چهل و چهار بار که هیچ روزى هفتاد بار و حتا صدبار و دویست‌بار غروب آفتاب را تماشا مى‌کرد! و چون بفهمى نفهمى از یادآورىِ اخترکش که به امان خدا ول‌کرده‌بود غصه‌اش شد جراتى به خودش داد که از پادشاه درخواست محبتى بکند:
– دلم مى‌خواست یک غروب آفتاب تماشا کنم… در حقم التفات بفرمایید امر کنید خورشید غروب کند.
– اگر ما به یک سردار امر کنیم مثل شب‌پره از این گل به آن گل بپرد یا قصه‌ى سوزناکى بنویسد یا به شکل مرغ دریایى در آید و او امریه را اجرا نکند کدام یکى‌مان مقصریم، ما یا او؟
شهریار کوچولو نه گذاشت، نه برداشت، گفت: -شما.
پادشاه گفت: -حرف ندارد. باید از هر کسى چیزى را توقع داشت که ازش ساخته باشد. قدرت باید پیش از هر چیز به عقل متکى باشد. اگر تو به ملتت فرمان بدهى که بروند خودشان را بیندازند تو دریا انقلاب مى‌کنند. حق داریم توقع اطاعت داشته باشیم چون اوامرمان عاقلانه است.
شهریار کوچولو که هیچ وقت چیزى را که پرسیده بود فراموش نمى‌کرد گفت: -غروب آفتاب من چى؟
– تو هم به غروب آفتابت مى‌رسى. امریه‌اش را صادر مى‌کنیم. منتها با شَمِّ حکمرانى‌مان منتظریم زمینه‌اش فراهم بشود.
شهریار کوچولو پرسید: -کِى فراهم مى‌شود؟
پادشاه بعد از آن که تقویم کَت و کلفتى را نگاه کرد جواب داد:
– هوم! هوم! حدودِ… حدودِ… غروب. حدودِ ساعت هفت و چهل دقیقه… و آن وقت تو با چشم‌هاى خودت مى‌بینى که چه‌طور فرمان ما اجرا مى‌شود!
شهریار کوچولو خمیازه کشید. از این که تماشاى آفتاب غروب از کیسه‌اش رفته‌بود تاسف مى‌خورد. از آن گذشته دلش هم کمى گرفته‌بود. این بود که به پادشاه گفت:
– من دیگر این‌جا کارى ندارم. مى‌خواهم بروم.
شاه که دلش براى داشتن یک رعیت غنج مى‌زد گفت:
– نرو! نرو! وزیرت مى‌کنیم.
– وزیرِ چى؟
– وزیرِ دادگسترى!
– آخر این جا کسى نیست که محاکمه بشود.
پادشاه گفت: -معلوم نیست. ما که هنوز گشتى دور قلمرومان نزده‌ایم. خیلى پیر شده‌ایم، براى کالسکه جا نداریم. پیاده‌روى هم خسته‌مان مى‌کند.
شهریار کوچولو که خم شده‌بود تا نگاهى هم به آن طرف اخترک بیندازد گفت: -بَه! من نگاه کرده‌ام، آن طرف هم دیارالبشرى نیست.
پادشاه به‌اش جواب داد: -خب، پس خودت را محاکمه کن. این کار مشکل‌تر هم هست. محاکمه کردن خود از محاکمه‌کردن دیگران خیلى مشکل تر است. اگر توانستى در مورد خودت قضاوت درستى بکنى معلوم مى‌شود یک فرزانه‌ى تمام عیارى.
شهریار کوچولو گفت: -من هر جا باشم مى‌توانم خودم را محاکمه کنم، چه احتیاجى است این جا بمانم؟ پادشاه گفت: -هوم! هوم! فکر مى‌کنیم یک جایى تو اخترک ما یک موش پیر هست. صدایش را شب ها مى‌شنویم. مى‌توانى او را به محاکمه بکشى و گاه‌گاهى هم به اعدام محکومش کنى. در این صورت زندگى او به عدالت تو بستگى پیدا مى‌کند. گیرم تو هر دفعه عفوش مى‌کنى تا همیشه زیر چاق داشته باشیش. آخر یکى بیش‌تر نیست که.
شهریار کوچولو جواب داد: -من از حکم اعدام خوشم نمى‌آید. فکر مى‌کنم دیگر باید بروم.
پادشاه گفت: -نه!
اما شهریار کوچولو که آماده‌ى حرکت شده بود و ضمنا هم هیچ دلش نمى‌خواست اسباب ناراحتى سلطان پیر بشود گفت:
– اگر اعلى‌حضرت مایلند اوامرشان دقیقا اجرا بشود مى‌توانند فرمان خردمندانه‌اى در مورد بنده صادر بفرمایند. مثلا مى‌توانند به بنده امر کنند ظرف یک دقیقه راه بیفتم. تصور مى‌کنم زمینه‌اش هم آماده باشد…
چون پادشاه جوابى نداد شهریار کوچولو اول دو دل ماند اما بعد آهى کشید و به راه افتاد.
آن‌وقت پادشاه با شتاب فریاد زد: -سفیر خودمان فرمودیمت!
حالت بسیار شکوهمندى داشت.
شهریار کوچولو همان طور که مى‌رفت تو دلش مى‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستى راستى چه‌قدر عجیبند!
اخترک دوم مسکن آدم خود پسندى بود.
خود پسند چشمش که به شهریار کوچولو افتاد از همان دور داد زد: -به‌به! این هم یک ستایشگر که دارد مى‌آید مرا ببیند!

آخر براى خودپسندها دیگران فقط یک مشت ستایش‌گرند.
شهریار کوچولو گفت: -سلام! چه کلاه عجیب غریبى سرتان گذاشته‌اید!
خود پسند جواب داد: -مال اظهار تشکر است. منظورم موقعى است که هلهله‌ى ستایشگرهایم بلند مى‌شود. گیرم متاسفانه تنابنده‌اى گذارش به این طرف‌ها نمى‌افتد.
شهریار کوچولو که چیزى حالیش نشده بود گفت:
– چى؟
خودپسند گفت: -دست‌هایت را بزن به هم دیگر.
شهریار کوچولو دست زد و خودپسند کلاهش را برداشت و متواضعانه از او تشکر کرد.
شهریار کوچولو با خودش گفت: “دیدنِ این تفریحش خیلى بیش‌تر از دیدنِ پادشاه‌است”. و دوباره بنا کرد دست‌زدن و خودپسند با برداشتن کلاه بنا کرد تشکر کردن.
پس از پنج دقیقه‌اى شهریار کوچولو که از این بازى یک‌نواخت خسته شده بود پرسید: -چه کار باید کرد که کلاه از سرت بیفتد؟
اما خودپسند حرفش را نشنید. آخر آن‌ها جز ستایش خودشان چیزى را نمى‌شنوند.
از شهریار کوچولو پرسید: -تو راستى راستى به من با چشم ستایش و تحسین نگاه مى‌کنى؟
– ستایش و تحسین یعنى چه؟
– یعنى قبول این که من خوش‌قیافه‌ترین و خوش‌پوش‌ترین و ثروت‌مندترین و باهوش‌ترین مرد این اخترکم.
– آخر روى این اخترک که فقط خودتى و کلاهت.
– با وجود این ستایشم کن. این لطف را در حق من بکن.
شهریار کوچولو نیم‌چه شانه‌اى بالا انداخت و گفت: -خب، ستایشت کردم. اما آخر واقعا چىِ این برایت جالب است؟
شهریار کوچولو به راه افتاد و همان طور که مى‌رفت تو دلش مى‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستى راستى چه‌قدر عجیبند!
تو اخترک بعدى مى‌خواره‌اى مى‌نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غم بزرگى فرو برد.

به مى‌خواره که صُم‌بُکم پشت یک مشت بطرى خالى و یک مشت بطرى پر نشسته بود گفت: -چه کار دارى مى‌کنى؟
مى‌خواره با لحن غم‌زده‌اى جواب داد: -مِى مى‌زنم.
شهریار کوچولو پرسید: -مِى مى‌زنى که چى؟
مى‌خواره جواب داد: -که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش براى او مى‌سوخت پرسید: -چى را فراموش کنى؟
مى‌خواره همان طور که سرش را مى‌انداخت پایین گفت: -سر شکستگیم را.
شهریار کوچولو که دلش مى‌خواست دردى از او دوا کند پرسید: -سرشکستگى از چى؟
مى‌خواره جواب داد: -سرشکستگىِ مى‌خواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلى خاموش شد. و شهریار کوچولو مات و مبهوت راهش را گرفت و رفت و همان جور که مى‌رفت تو دلش مى‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستى‌راستى چه‌قدر عجیبند!
بخش ششم شازده كوچولو
اخترک چهارم اخترک مرد تجارت‌پیشه بود. این بابا چنان مشغول و گرفتار بود که با ورود شهریار کوچولو حتا سرش را هم بلند نکرد.

شهریار کوچولو گفت: -سلام. آتش‌سیگارتان خاموش شده.
– سه و دو مى‌کند پنج. پنج و هفت دوازده و سه پانزده. سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست و دو و شش بیست و هشت. وقت ندارم روشنش کنم. بیست و شش و پنج سى و یک. اوف! پس جمعش مى‌کند پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار هفتصد و سى و یک.
– پانصد میلیون چى؟
– ها؟ هنوز این جایى تو؟ پانصد و یک میلیون چیز. چه مى‌دانم، آن قدر کار سرم ریخته که!… من یک مرد جدى هستم و با حرف‌هاى هشت‌من‌نه‌شاهى سر و کار ندارم!… دو و پنج هفت…
شهریار کوچولو که وقتى چیزى مى‌پرسید دیگر تا جوابش را نمى‌گرفت دست بردار نبود دوباره پرسید:
– پانصد و یک میلیون چى؟
تاجر پیشه سرش را بلند کرد:
– تو این پنجاه و چهار سالى که ساکن این اخترکم همه‌اش سه بار گرفتار مودماغ شده‌ام. اولیش بیست و دو سال پیش یک سوسک بود که خدا مى‌داند از کدام جهنم پیدایش شد. صداى وحشت‌ناکى از خودش در مى‌آورد که باعث شد تو یک جمع چهار جا اشتباه کنم. دفعه‌ى دوم یازده سال پیش بود که استخوان درد بى‌چاره‌ام کرد. من ورزش نمى‌کنم. وقت یللى‌تللى هم ندارم. آدمى هستم جدى… این هم بار سومش!… کجا بودم؟ پانصد و یک میلیون و…
– این همه میلیون چى؟
تاجرپیشه فهمید که نباید امید خلاصى داشته باشد. گفت: -میلیون‌ها از این چیزهاى کوچولویى که پاره‌اى وقت‌ها تو هوا دیده مى‌شود.
– مگس؟
– نه بابا. این چیزهاى کوچولوى براق.
– زنبور عسل؟
– نه بابا! همین چیزهاى کوچولوى طلایى که وِلِنگارها را به عالم هپروت مى‌برد. گیرم من شخصا آدمى هستم جدى که وقتم را صرف خیال‌بافى نمى‌کنم.
– آها، ستاره؟
– خودش است: ستاره.
– خب پانصد میلیون ستاره به چه دردت مى‌خورد؟
– پانصد و یک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سى و یکى. من جدىّم و دقیق.
– خب، به چه دردت مى‌خورند؟
– به چه دردم مى‌خورند؟
– ها.
– هیچى تصاحب‌شان مى‌کنم.
– ستاره‌ها را؟
– آره خب.
– آخر من به یک پادشاهى برخوردم که…
– پادشاه‌ها تصاحب نمى‌کنند بل‌که به‌اش “سلطنت” مى‌کنند. این دو تا با هم خیلى فرق دارد.
– خب، حالا تو آن‌ها را تصاحب مى‌کنى که چى بشود؟
– که دارا بشوم.
– خب دارا شدن به چه کارت مى‌خورد؟
– به این کار که، اگر کسى ستاره‌اى پیدا کرد من ازش بخرم.
شهریار کوچولو با خودش گفت: “این بابا هم منطقش یک خرده به منطق آن دائم‌الخمره مى‌بَرَد.” با وجود این باز ازش پرسید:
– چه جورى مى‌شود یک ستاره را صاحب شد؟
تاجرپیشه بى درنگ با اَخم و تَخم پرسید: -این ستاره‌ها مال کى‌اند؟
– چه مى‌دانم؟ مال هیچ کس.
– پس مال منند، چون من اول به این فکر افتادم.
– همین کافى است؟
– البته که کافى است. اگر تو یک جواهر پیدا کنى که مال هیچ کس نباشد مى‌شود مال تو. اگر جزیره‌اى کشف کنى که مال هیچ کس نباشد مى‌شود مال تو. اگر فکرى به کله‌ات بزند که تا آن موقع به سر کسى نزده به اسم خودت ثبتش مى‌کنى و مى‌شود مال تو. من هم ستاره‌ها را براى این صاحب شده‌ام که پیش از من هیچ کس به فکر نیفتاده بود آن‌ها را مالک بشود.
شهریار کوچولو گفت: -این ها همه‌اش درست. منتها چه کارشان مى‌کنى؟
تاجر پیشه گفت: -اداره‌شان مى‌کنم، همین جور مى‌شمارم‌شان و مى‌شمارم‌شان. البته کار مشکلى است ولى خب دیگر، من آدمى هستم بسیار جدى.
شهریار کوچولو که هنوز این حرف تو کَتَش نرفته‌بود گفت:
– اگر من یک شال گردن ابریشمى داشته باشم مى‌توانم بپیچم دور گردنم با خودم ببرمش. اگر یک گل داشته باشم مى‌توانم بچینم با خودم ببرمش. اما تو که نمى‌توانى ستاره‌ها را بچینى!
– نه. اما مى‌توانم بگذارم‌شان تو بانک.
– اینى که گفتى یعنى چه؟
– یعنى این که تعداد ستاره‌هایم را رو یک تکه کاغذ مى‌نویسم مى‌گذارم تو کشو درش را قفل مى‌کنم.
– همه‌اش همین؟
– آره همین کافى است.
شهریار کوچولو فکر کرد “جالب است. یک خرده هم شاعرانه است. اما کارى نیست که آن قدرها جدیش بشود گرفت”. آخر تعبیر او از چیزهاى جدى با تعبیر آدم‌هاى بزرگ فرق مى‌کرد.
باز گفت: -من یک گل دارم که هر روز آبش مى‌دهم. سه تا هم آتش‌فشان دارم که هفته‌اى یک بار پاک و دوده‌گیرى‌شان مى‌کنم. آخر آتش‌فشان خاموشه را هم پاک مى‌کنم. آدم کفِ دستش را که بو نکرده! رو این حساب، هم براى آتش‌فشان‌ها و هم براى گل این که من صاحب‌شان باشم فایده دارد. تو چه فایده‌اى به حال ستاره‌ها دارى؟
تاجرپیشه دهن باز کرد که جوابى بدهد اما چیزى پیدا نکرد. و شهریار کوچولو راهش را گرفت و رفت و همان جور که مى‌رفت تو دلش مى‌گفت: -این آدم بزرگ‌ها راستى راستى چه‌قدر عجیبند!

اخترکِ پنجم چیز غریبى بود. از همه‌ى اخترک‌هاى دیگر کوچک‌تر بود، یعنى فقط به اندازه‌ى یک فانوس پایه‌دار و یک فانوس‌بان جا داشت.

شهریار کوچولو از این راز سر در نیاورد که یک جا میان آسمان خدا تو اخترکى که نه خانه‌اى روش هست نه آدمى، حکمت وجودى یک فانوس و یک فانوس‌بان چه مى‌تواند باشد. با وجود این تو دلش گفت:
– خیلى احتمال دارد که این بابا عقلش پاره‌سنگ ببرد. اما به هر حال از پادشاه و خودپسند و تاجرپیشه و مسته کم عقل‌تر نیست. دست کم کارى که مى‌کند یک معنایى دارد. فانوسش را که روشن مى‌کند عین‌هو مثل این است که یک ستاره‌ى دیگر یا یک گل به دنیا مى‌آورد و خاموشش که مى‌کند پندارى گل یا ستاره‌اى را مى‌خواباند. سرگرمى زیبایى است و چیزى که زیبا باشد بى گفت‌وگو مفید هم هست.
وقتى رو اخترک پایین آمد با ادب فراوان به فانوس‌بان سلام کرد:
– سلام. واسه چى فانوس را خاموش کردى؟
– دستور است. صبح به خیر!
– دستور چیه؟
– این است که فانوسم را خاموش کنم. شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
-پس چرا روشنش کردى باز؟
فانوس‌بان جواب داد: -خب دستور است دیگر.
شهریار کوچولو گفت: -اصلا سر در نمیارم.
فانوس‌بان گفت: -چیز سر در آوردنى‌یى توش نیست که. دستور دستور است. روز بخیر!
و باز فانوس را خاموش کرد.
بعد با دستمال شطرنجى قرمزى عرق پیشانیش را خشکاند و گفت:
– کار جان‌فرسایى دارم. پیش‌تر ها معقول بود: صبح خاموشش مى‌کردم و شب که مى‌شد روشنش مى‌کردم. باقى روز را فرصت داشتم که استراحت کنم و باقى شب را هم مى‌توانستم بگیرم بخوابم…
– بعدش دستور عوض شد؟
فانوس‌بان گفت: -دستور عوض نشد و بدبختى من هم از همین جاست: سیاره سال به سال گردشش تندتر و تندتر شده اما دستور همان جور به قوت خودش باقى مانده است.
– خب؟
– حالا که سیاره دقیقه‌اى یک بار دور خودش مى‌گردد دیگر من یک ثانیه هم فرصت استراحت ندارم: دقیقه‌اى یک بار فانوس را روشن مى‌کنم یک بار خاموش.
– چه عجیب است! تو اخترک تو شبانه روز همه‌اش یک دقیقه طول مى‌کشد!
فانوس‌بان گفت: -هیچ هم عجیب نیست. الان یک ماه تمام است که ما داریم با هم اختلاط مى‌کنیم.
– یک ماه؟
– آره. سى دقیقه. سى روز! شب خوش!
و دوباره فانوس را روشن کرد.
شهریار کوچولو به فانوس‌بان نگاه کرد و حس کرد این مرد را که تا این حد به دستور وفادار است دوست مى‌دارد. یادِ آفتاب‌غروب‌هایى افتاد که آن وقت‌ها خودش با جابه‌جا کردن صندلیش دنبال مى‌کرد. براى این که دستى زیر بال دوستش کرده باشد گفت:
– مى‌دانى؟ یک راهى بلدم که مى‌توانى هر وقت دلت بخواهد استراحت کنى.
فانوس‌بان گفت: -آرزوش را دارم.
آخر آدم مى‌تواند هم به دستور وفادار بماند هم تنبلى کند.
شهریار کوچولو دنبال حرفش را گرفت و گفت:
– تو، اخترکت آن‌قدر کوچولوست که با سه تا شلنگ برداشتن مى‌توانى یک بار دور بزنیش. اگر آن اندازه که لازم است یواش راه بروى مى‌توانى کارى کنى که مدام تو آفتاب بمانى. پس هر وقت خواستى استراحت کنى شروع مى‌کنى به راه‌رفتن… به این ترتیب روز هرقدر که بخواهى برایت کِش مى‌آید.
فانوس‌بان گفت: -این کار گرهى از بدبختى من وا نمى‌کند. تنها چیزى که تو زندگى آرزویش را دارم یک چرت خواب است.
شهریار کوچولو گفت: -این یکى را دیگر باید بگذارى در کوزه.
فانوس‌بان گفت: -آره. باید بگذارمش در کوزه… صبح بخیر!
و فانوس را خاموش کرد.
شهریار کوچولو میان راه با خودش گفت: گرچه آن‌هاى دیگر، یعنى خودپسنده و تاجره اگر این را مى‌دیدند دستش مى‌انداختند و تحقیرش مى‌کردند، هر چه نباشد کار این یکى به نظر من کم‌تر از کار آن‌ها بى‌معنى و مضحک است. شاید به خاطر این که دست کم این یکى به چیزى جز خودش مشغول است.
از حسرت آهى کشید و همان طور با خودش گفت:
– این تنها کسى بود که من مى‌توانستم باش دوست بشوم. گیرم اخترکش راستى راستى خیلى کوچولو است و دو نفر روش جا نمى‌گیرند.
چیزى که جرات اعترافش را نداشت حسرت او بود به این اخترک کوچولویى که، بخصوص، به هزار و چهارصد و چهل بار غروب آفتاب در هر بیست و چهار ساعت برکت پیدا کرده بود.
اخترک ششم اخترکى بود ده بار فراخ‌تر، و آقاپیره‌اى توش بود که کتاب‌هاى کَت‌وکلفت مى‌نوشت.

همین که چشمش به شهریار کوچولو افتاد با خودش گفت:
– خب، این هم یک کاشف!
شهریار کوچولو لب میز نشست و نفس نفس زد. نه این که راه زیادى طى کرده بود؟
آقا پیره به‌اش گفت: -از کجا مى‌آیى؟
شهریار کوچولو گفت: -این کتاب به این کلفتى چى است؟ شما این‌جا چه‌کار مى‌کنید؟
آقا پیره گفت: -من جغرافى‌دانم.
– جغرافى‌دان چه باشد؟
– جغرافى‌دان به دانشمندى مى‌گویند که جاى دریاها و رودخانه‌ها و شهرها و کوه‌ها و بیابان‌ها را مى‌داند.
شهریار کوچولو گفت: -محشر است. یک کار درست و حسابى است.
و به اخترک جغرافى‌دان، این سو و آن‌سو نگاهى انداخت. تا آن وقت اخترکى به این عظمت ندیده‌بود.
– اخترک‌تان خیلى قشنگ است. اقیانوس هم دارد؟
جغرافى‌دان گفت: -از کجا بدانم؟
شهریار کوچولو گفت: -عجب! (بد جورى جا خورده بود) کوه چه‌طور؟
جغرافى‌دان گفت: -از کجا بدانم؟

بخش هفتم شازده كوچولو
– شهر، رودخانه، بیابان؟
جغرافى‌دان گفت: از این‌ها هم خبرى ندارم.
– آخر شما جغرافى‌دانید؟
جغرافى‌دان گفت: -درست است ولى کاشف که نیستم. من حتا یک نفر کاشف هم ندارم. کار جغرافى‌دان نیست که دوره‌بیفتد برود شهرها و رودخانه‌ها و کوه‌ها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابان‌ها را بشمرد. مقام جغرافى‌دان برتر از آن است که دوره بیفتد و ول‌بگردد. اصلا از اتاق کارش پا بیرون نمى‌گذارد بلکه کاشف‌ها را آن تو مى‌پذیرد ازشان سوالات مى‌کند و از خاطرات‌شان یادداشت بر مى‌دارد و اگر خاطرات یکى از آن‌ها به نظرش جالب آمد دستور مى‌دهد روى خُلقیات آن کاشف تحقیقاتى صورت بگیرد.
– براى چه؟
– براى این که اگر کاشفى گنده‌گو باشد کار کتاب‌هاى جغرافیا را به فاجعه مى‌کشاند. هکذا کاشفى که اهل پیاله باشد.
– آن دیگر چرا؟
– چون آدم‌هاى دائم‌الخمر همه چیز را دوتا مى‌بینند. آن وقت جغرافى‌دان برمى‌دارد جایى که یک کوه
بیشتر نیست مى‌نویسد دو کوه.
شهریار کوچولو گفت: -پس من یک بابایى را مى‌شناسم که کاشف هجوى از آب در مى‌آید.
– بعید نیست. بنابراین، بعد از آن که کاملا ثابت شد پالان کاشف کج نیست تحقیقاتى هم روى کشفى که کرده انجام مى‌گیرد.
– یعنى مى‌روند مى‌بینند؟
– نه، این کار گرفتاریش زیاد است. از خود کاشف مى‌خواهند دلیل بیاورد. مثلا اگر پاى کشف یک کوه بزرگ در میان بود ازش مى‌خواهند سنگ‌هاى گنده‌اى از آن کوه رو کند.
جغرافى‌دان ناگهان به هیجان در آمد و گفت: -راستى تو دارى از راه دورى مى‌آیى! تو کاشفى! باید چند و چون اخترکت را براى من بگویى.
و با این حرف دفتر و دستکش را باز کرد و مدادش را تراشید. معمولا خاطرات کاشف‌ها را اول بامداد یادداشت مى‌کنند و دست نگه مى‌دارند تا دلیل اقامه کند، آن وقت با جوهر مى‌نویسند.
گفت: -خب؟
شهریار کوچولو گفت: -اخترک من چیز چندان جالبى ندارد. آخر خیلى کوچک است. سه تا آتش‌فشان دارم که دوتاش فعال است یکیش خاموش. اما، خب دیگر، آدم کف دستش را که بو نکرده.
جغرافى‌دان هم گفت: -آدم چه مى‌داند چه پیش مى‌آید.
– یک گل هم دارم.
– نه، نه، ما دیگر گل ها را یادداشت نمى‌کنیم.
– چرا؟ گل که زیباتر است.
– براى این که گل‌ها فانى‌اند.
– فانى یعنى چى؟
جغرافى‌دان گفت: -کتاب‌هاى جغرافیا از کتاب‌هاى دیگر گران‌بهاترست و هیچ وقت هم از اعتبار نمى‌افتد. بسیار به ندرت ممکن است یک کوه جا عوض کند. بسیار به ندرت ممکن است آب یک اقیانوس خالى شود. ما فقط چیزهاى پایدار را مى‌نویسیم.
شهریار کوچولو تو حرف او دوید و گفت: -اما آتش‌فشان‌هاى خاموش مى‌توانند از نو بیدار بشوند. فانى را نگفتید یعنى چه؟
جغرافى‌دان گفت: -آتش‌فشان چه روشن باشد چه خاموش براى ما فرقى نمى‌کند. آن‌چه به حساب مى‌آید خود کوه است که تغییر پیدا نمى‌کند.
شهریار کوچولو که تو تمام عمرش وقتى چیزى از کسى مى‌پرسید دیگر دست بردار نبود دوباره سوال کرد: -فانى یعنى چه؟
– یعنى چیزى که در آینده تهدید به نابودى شود.
– گل من هم در آینده نابود مى‌شود؟
– البته که مى‌شود.
شهریار کوچولو در دل گفت: “گل من فانى است و جلو دنیا براى دفاع از خودش جز چهارتا خار هیچى ندارد، و آن وقت مرا بگو که او را توى اخترکم تک و تنها رها کرده‌ام!”
این اولین بارى بود که دچار پریشانى و اندوه مى‌شد اما توانست به خودش مسلط بشود. پرسید: -شما به من دیدن کجا را توصیه مى‌کنید؟
جغرافى‌دان به‌اش جواب داد: -سیاره‌ى زمین. شهرت خوبى دارد…
و شهریار کوچولو هم چنان که به گلش فکر مى‌کرد به راه افتاد.
لاجرم، زمین، سیاره‌ى هفتم شد.
زمین، فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه‌ى زمین یک‌صد و یازده پادشاه (البته بامحاسبه‌ى پادشاهان سیاه‌پوست)، هفت هزار جغرافى‌دان، نه‌صد هزار تاجرپیشه، پانزده کرور مى‌خواره و شش‌صد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم بزرگ زندگى مى‌کند. براى آن‌که از حجم زمین مقیاسى به دست‌تان بدهم بگذارید به‌تان بگویم که پیش از اختراع برق مجبور بودند در مجموع شش قاره‌ى زمین وسایل زندگىِ لشکرى جانانه شامل یکصد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده نفر فانوس‌بان را تامین کنند.
روشن شدن فانوس‌ها از دور خیلى باشکوه بود. حرکات این لشکر مثل حرکات یک باله‌ى تو اپرا مرتب و منظم بود. اول از همه نوبت فانوس‌بان‌هاى زلاندنو و استرالیا بود. این‌ها که فانوس‌هاشان را روشن مى‌کردند، مى‌رفتند مى‌گرفتند مى‌خوابیدند آن وقت نوبت فانوس‌بان‌هاى چین و سیبرى مى‌رسید که به رقص درآیند. بعد، این‌ها با تردستى تمام به پشت صحنه مى‌خزیدند و جا را براى فانوس‌بان‌هاى ترکیه و هفت پَرکَنِه‌ى هند خالى مى کردند. بعد نوبت به فانوس‌بان‌هاى آمریکاى‌جنوبى مى‌شد. و آخر سر هم نوبت فانوس‌بان‌هاى افریقا و اروپا مى‌رسد و بعد نوبت فانوس‌بان‌هاى آمریکاى شمالى بود. و هیچ وقتِ خدا هم هیچ‌کدام این‌ها در ترتیب ورودشان به صحنه دچار اشتباه نمى‌شدند. چه شکوهى داشت! میان این جمع عظیم فقط نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب شمال و همکارش نگه‌بانِ تنها فانوسِ قطب جنوب بودند که عمرى به بطالت و بى‌هودگى مى‌گذراندند: آخر آن‌ها سالى به سالى همه‌اش دو بار کار مى‌کردند.
آدمى که اهل اظهار لحیه باشد بفهمى نفهمى مى‌افتد به چاخان کردن. من هم تو تعریف قضیه‌ى فانوس‌بان‌ها براى شما آن‌قدرهاروراست نبودم. مى‌ترسم به آن‌هایى که زمین ما را نمى‌سناسند تصور نادرستى داده باشم. انسان‌ها رو پهنه‌ى زمین جاى خیلى کمى را اشغال مى‌کنند. اگر همه‌ى دو میلیارد نفرى که رو کره‌ى زمین زندگى مى‌کنند بلند بشوند و مثل موقعى که به تظاهرات مى‌روند یک خورده جمع و جور بایستند راحت و بى‌درپسر تو میدانى به مساحت بیست میل در بیست میل جا مى‌گیرند. همه‌ى جامعه‌ى بشرى را مى‌شود یک‌جا روى کوچک‌ترین جزیره‌ى اقیانوس آرام کُپه کرد.
البته گفت‌وگو ندارد که آدم بزرگ‌ها حرف‌تان را باور نمى‌کنند. آخر تصور آن‌ها این است که کلى جا اشغال کرده‌اند، نه این‌که مثل بائوباب‌ها خودشان را خیلى مهم مى‌بینند؟ بنابراین به‌شان پیش‌نهاد مى‌کنید که بنشینند حساب کنند. آن‌ها هم که عاشق اعداد و ارقامند، پس این پیش‌نهاد حسابى کیفورشان مى‌کند. اما شما را به خدا بى‌خودى وقت خودتان را سر این جریمه‌ى مدرسه به هدر ندهید. این کار دو قاز هم نمى‌ارزد. به من که اطمینان دارید. شهریار کوچولو پاش که به زمین رسید از این که دیارالبشرى دیده نمى‌شد سخت هاج و واج ماند.

تازه داشت از این فکر که شاید سیاره را عوضى گرفته ترسش بر مى‌داشت که چنبره‌ى مهتابى رنگى رو ماسه‌ها جابه‌جا شد.
شهریار کوچولو همین‌جورى سلام کرد.
مار گفت: -سلام.
شهریار کوچولو پرسید: -رو چه سیاره‌اى پایین آمده‌ام؟
مار جواب داد: -رو زمین تو قاره‌ى آفریقا.
– عجب! پس رو زمین انسان به هم نمى‌رسد؟
مار گفت: -این‌جا کویر است. تو کویر کسى زندگى نمى‌کند. زمین بسیار وسیع است.
شهریار کوچولو رو سنگى نشست و به آسمان نگاه کرد. گفت: -به خودم مى‌گویم ستاره‌ها واسه این روشنند که هرکسى بتواند یک روز مال خودش را پیدا کند!… اخترک مرا نگاه! درست بالا سرمان است… اما چه‌قدر دور است!
مار گفت: -قشنگ است. این‌جا آمده‌اى چه کار؟
شهریار کوچولو گفت: -با یک گل بگومگویم شده.
مار گفت: -عجب!
و هر دوشان خاموش ماندند.
دست آخر شهریار کوچولو درآمد که: -آدم‌ها کجاند؟ آدم تو کویر یک خرده احساس تنهایى مى‌کند.
مار گفت: -پیش آدم‌ها هم احساس تنهایى مى‌کنى.
شهریار کوچولو مدت درازى تو نخ او رفت و آخر سر به‌اش گفت: -تو چه جانور بامزه‌اى هستى! مثل یک انگشت، باریکى.
مار گفت: -عوضش از انگشت هر پادشاهى مقتدرترم.
شهریار کوچولو لب‌خندى زد و گفت: -نه چندان… پا هم که ندارى. حتا راه هم نمى‌تونى برى…
– من مى‌تونم تو را به چنان جاى دورى ببرم که با هیچ کشتى‌یى هم نتونى برى.
مار این را گفت و دور قوزک پاى شهریار کوچولو پیچید. عین یک خلخال طلا. و باز درآمد که: -هر کسى را لمس کنم به خاکى که ازش درآمده بر مى‌گردانم اما تو پاکى و از یک سىّاره‌ى دیگر آمده‌اى…
شهریار کوچولو جوابى بش نداد.
– تو رو این زمین خارایى آن‌قدر ضعیفى که به حالت رحمم مى‌آید. روزى‌روزگارى اگر دلت خیلى هواى اخترکت را کرد بیا من کمکت کنم… من مى‌توانم…
شهریار کوچولو گفت: -آره تا تهش را خواندم. اما راستى تو چرا همه‌ى حرف‌هایت را به صورت معما درمى‌آرى؟
مار گفت: -حلّال همه‌ى معماهام من.
و هر دوشان خاموش شدند.
شهریار کوچولو کویر را از پاشنه درکرد و جز یک گل به هیچى برنخورد: یک گل سه گل‌برگه. یک گلِ ناچیز.
ادامه دارد...

گردآورنده: سایت کرکان بندرانزلی



.:: ::.
 
  نوشته شده توسط houriya در جمعه 19 شهریور 1395

نظرات ()

 




 
 
اَبر برچسبها
 




 
 
مطالب پیشین
 
 

 

Powered By mihanblog.com Copyright © 2009 by http://garmonarm.mihanblog.com
This Template  By Theme-Designer.Com

 
 

.:: Menu ::.

صفحه ی نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب
لینك rss
تماس با ما
طراح قالب

 

.:: About ::.


مدیر وبلاگ: houriya

.:: Links ::.

ماهابلاگ
محمد حسین
پسر شجاع
دارا و سارا
MJS Go
مشاهده لیست کامل پیوندها

.:: Authors ::.

houriya

.:: Others ::.

:: تعداد مطالب :
:: تعداد نویسندگان :
:: آخرین بروز رسانی :
:: بازدید امروز :
:: بازدید دیروز :
:: بازدید این ماه :
:: بازدید ماه قبل :
:: بازدید کل :
:: آخرین بازدید :

دانلود آهنگ جدید

...................................................
Wood Tumblr Backgrounds

...


.:: Archive ::.

دی 1396
مهر 1395
شهریور 1395
تیر 1395
لیست کامل آرشیو ماهانه